ماگنوليا گل نيست.
و پرپر شده هايش
گلبرگهايش
در سرم
در جانم
در سويداي دلم
چرخ مي زنند.
واي از اين گردباد...
واي...
ماگنوليا با تو گل نيست.
mAgnoliA
torsdag, maj 23, 2002
torsdag, maj 16, 2002
ماگنوليا گل نيست.
ماگنوليا گل نيست
وقتي درد بغض مي شود.
وقتي بغض زخم مي شود.
وقتي
قامت عشق
زخمي و دردآلود
به خون مي نشيند.
ماگنوليا گل نيست.
وقتي تو
در برابر همه چيز
سكوت مي كني.
درد و بغض و زخم را
انكار مي كني.
وقتي عشق را انكار مي كني
ماگنوليا با تو گل نيست.
ماگنوليا با تو گل نيست.
ماگنوليا گل نيست.
ماگنوليا گل نيست
وقتي پاكي را پاك مي كني
تا هر چه كه بوده است
از ياد ببري.
ماگنوليا گل نيست
وقتي ناله هاي درد را
انكار مي كني
تا بيدادي را كه روا مي داري
از ياد ببري.
ماگنوليا گل نيست
وقتي چشمهايت را مي بندي
تا بهار را نبيني.
من با چشم باز بهار را ديدم.
ماگنوليا با تو گل نيست.
ماگنوليا با تو گل نيست.
ماگنوليا گل نيست.
اما
من به بهار مي انديشم
و به فردا
و به شكوفه ها كه
در آغوش نسيم
گلريز مي شوند.
سوزي سرد
پيكرم را مي گزد.
پس اين گلبرگهاي خشكيده
چرا در فضا چرخ مي زنند؟
پرپر.
خاكستر.
ماگنوليا گل نيست.
همه مي گويند ماگنوليا گل است.همه مي گويند عطر و نور و رنگ وپيام بهار دارد.
همه مي گويند حكايت اين گل حكايت دگريست.
ماگنوليا گل بود؟
كاش پاسخ اين پرسش را از تو مي شنيدم...
گرچه ديگر چيزي براي شنيدن از تو نمي خواهم!
اصلاً ديگر هيچ چيزي از تو نمي خواهم.
ماگنوليا گل نيست.
ماگنوليا گل نبود.
براي تو نبود.
و تو به من نشان دادي كه ماگنوليا عطر و نور ورنگ و پيام بهار نداشت...
اما
ماگنوليا همهُ بهار نيست.
و من جانم در اشتياق بهار شعله مي كشد...
ماگنوليا گل نيست
اما
بهار بهار است.
ماگنوليا خشكيد.
پنج شاخه گل بود
در دستش آن شب.
و گلبرگهاي خشكيده اش
در دست من امروز.
شهد ماگنوليا را نوشيد
مست , آن شب.
شيرهُ آن آوند سبز
بر كامم ماسيده است
مبهوت , امروز.
گل پرپر شده است.
كامم تلخ ترين است.
ساقه اش مي رويد هر شب.
ريشه هايم از خاك جدايند امروز.
ماگنوليا گل نيست.
مي بينمش اما
گل نيست.
ماگنوليا گل نيست.
onsdag, maj 15, 2002
شيرهُ ماگنوليا را
سر كشيد
و
لبخند زد.
كاش چهره اش را آنگاه كه
پس ماندهُ گلبرگهايش را
تف مي كرد
ديده بودم.
ماگنوليا گل نيست.
ماگنوليا پاره پاره شد.
صداي پاره شدن گلبرگهايش
چگونه بود؟
پژواكش در جان من
چيزي بود مثل
يك هق هق خشك.
مثل يك سقوط.
مثل صداي
شكستن
يك
دل.
ماگنوليا گل نيست.
ماگنوليا
گلريز مي شود
آنگاه كه
هنوز جايي
جوانه اي نيست.
با نسيم اما
پرپر مي شود.
ماگنوليا گل نيست.
ماگنوليا پرپر شد.
و هر جا كه باد
پرپرشده هايش را برد
ردي به جا ماند
سرخ
از خون دل من.
ماگنوليا گل نيست.
ماگنوليا گل نيست.
ماگنوليا گل نيست
ماگنوليا پيام بهار ندارد
ماگنوليا گل نيست.
ماگنوليا
طرحي است از گل در بهار
بر دستمالي كاغذي
كه چيزي را از تنت
با آن پاك كرده اي
از سر بي حوصلگي
و مچاله اش را دور انداخته اي.
ماگنوليا
نقشي است از بهار
بر روي نقاشيهاي كودكانه اي
كه كشيده اي از سر دل سيري
و پاره هايش را دور افكنده اي.
ماگنوليا
شهدي ميرا دارد از بهار
كه كامت را با آن شيرين كرده اي
از سر هوس
و تفاله اش را هم تف كرده اي.
ماگنوليا سرابي ست به شكل بهار
كه يادش را هم به زباله دان سپرده اي.
ماگنوليا مي پژمرد.
ماگنوليا پرپر مي شود.
ماگنوليا بر باد مي رود.
ماگنوليا گل نيست.
منظومهُ ماگنوليا در تابستان و پاييز سال هزار وسيصد و هشتاد سروده شده است. بخش اول آن را ساعت پنج بامداد پنج شنبه يازدهم مردادماه نوشته ام.
در آن ماه ها حال و روزم بد بود.بدترين.
آنچه را كه نوشته ام هرگز بازبيني و ويرايش نكردم.دلم نيامد.اين جور كه هست , صادقانه است.بيشتر به هذيان مي ماند اما من دوستش دارم.
ماگنوليا حديثِ دلِ من است.
همين.
ماگنوليا گلي بهاري است با عطري سنگين و ماندني. ماگنوليا براي من نماند اما بي گمان بخشي از من شد.
به جاي ديباچه...
فرازهايي از :
نغمهُ خوابگرد
از: فدريكو گارسيا لوركا
برگردان: احمد شاملو
سبز . تويي كه سبز مي خواهم .
سبز باد و سبز شاخه ها
اسب در كوهپايه و
زورق بر دريا.
سرا پا در سايه . دخترك خواب مي بيند
بر نردهُ مهتابي خويش خميده
سبز روي و سبز موي
با مردمكاني از فلز سرد.
(سبز . تويي كه سبزت مي خواهم)
و زير ماه كولي
همه چيز به تماشا نشسته است
دختري را كه نمي تواندشان ديد.
*
سبز . تويي كه سبز مي خواهم .
سبزِ باد . سبزِ شاخه ها.
همراهان به فراز شدند.
بادِ سخت . در دهان شان
طعمِ زرداب و ريحان و پونه به جا نهاد.
"- اي دوست . بگوي . او كجاست؟
دختركت . دخترك تلخت كجاست؟ "
چه سخت انتظار كشيد
" - چه سخت انتظار مي بايدش كشيد
تازه روي و سياه موي
بر نرده هاي سبز! "
*
سبز . تويي كه سبزت مي خواهم.
سبزِ باد . سبزِ شاخه ها .
اسب در كوهپايه و
زورق بر دريا.
